۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر ...

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کندم قصد دل ریش به آزار دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر


 

خیلی وقت میشه اینجا چیزی ننوشتم، راستش رو بخوای خیلی وقته که کلا ننوشتم و تنها فعالیتم شده بود شِیر کردن تو google reader و کامنت گذاری و تیکه اندازی تو همونجا. حالا اینکه چرا اینجوری شده بود و قضیه چی بود، خودمم نمی دونم. فقط می دونم که حسش نبود. واسه همین هم اینجا داشت خاک می خورد.

آهان!

راستی، مدیونی اگر فکر کنی که چون داشتم برا کنکور می خوندم اینجا نمی یومدم! که اگر زبانم لال چنین فکر و گمانی به خاطرت خطور کرد، بدان و آگاه باش که که یا طوطئه ای در کار است و یا فتنه ای که تو را از مسیر حق منحرف کرده است. پس هوشیار باش و جوانی و خامی مکن و هر فکری را که در مورد من از خاطرت می گذرد با خودم در میان بگذار تا مبادا گمراه شوی.

خوب بگذریم!

کنکور دادیم و رفتیم. فقط خوشحالم که تموم شد و یکی از کارهایی که دستم بود به سرانجام رسید. حالا اینکه خوب یا بد بماند. چونکه تا نتیجه نیاد نتیجه نمی تونم حرفی بزنم. فقط می دونم که جایی که وقت داشتم به کنکور رسیدم و علاقه ای ندارم بیشتر از این بهش فکر کنم. فقط به قولی خوشحالم که تو این چند ماهی که گذشت، همه زندگیم و وقتم رو برای کنکور نذاشتم و یه مقداری هم به بقیه کارهام رسیدم و تا حدی هم ... :دی

از طرف دیگه این ایام کنکور روزهای خوبی هم بودند. به خاطر اتفاقایی که چه خوب و چه بد در این روزها افتادند، به خاطر آدمهای جدیدی که دیدم و باهاشون آشنا شدم.

خوب بگذریم!

...


 

از معایب سکوت کردن و حرف نزدن، حالا به هر دلیلی که باشد، این است که ممکن است آدم حرفهایش یادش برود. یادش برود برای چه اصلا خواسته که بنویسد. اصلا چه می خواسته که بنویسد. مخصوصا وقتی که توی خونه همه چی به هم می خوره و میره تو مود تعمیرات و آدم جا و مکان درست حسابی نداره و هر پاراگراف رو سر یکی از کلاسای اختصاصی می نویسه :پی

کلا ما که گذشتمون زیاد ِه و هی تند و تند میگذریم!


 

شوما هم بگذرید :دی

اینا رو هم اضافه کنم که ممنون از تمام تبریکاتی که بعد از پست قبلی رسید. چه از کامنت، چه یاهو پیامبر و چه از طریق sms و یا تماس تلفنی و غیره ...


 

سعی خواهم کرد که زین پس کم کاری ها را جبران کنم و بیشتر خدمتتان برسم :دی


 


 

شنبه، هشتم اسفند ماه هشتاد و هشت

۴ نظر:

ناشناس گفت...

سمیه :

میگم یا سیدنا و مولانا این طوطئه یعنی چی ؟ :دی یه مدل طوطیه ؟ :))

سمیه گفت...

آخیش این جای اسم باز شد
میگم ساطور هم داریم واسه اون تیکه پرونی ها! بدم خدمتتون ؟ :دی

Ali گفت...

حاجی بنویس! خدایی دلم واست تنگ شده یعنی حتی با اون اخلاق ...یت بازم دلم واست تنگ شده. با این پستت یاد اون خزعبل گفتن های ۴ سال پیش افتادم! اراداتمنده شدید!!! بعدم نگران کنکور نباش که میدونم نیستی! ایشالا منفجر میکنی!!! دکتر فاطمی منتظرته که باهاش پروژه ارشد بگیری!!! ;)

s3m گفت...

به سميه

شما فك كن طوطي ِه :پي


به Ali
من چند با بايد بت بگم كه آخه حاجي قيافت ِه :دي

اون فاطمي هم وايسه تا من باهاش پوروژه بگيرم