‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و ادبيات و خواندنیجاتی كه بر دل می نشينند. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و ادبيات و خواندنیجاتی كه بر دل می نشينند. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

بهارهای شگفتی در راهند. فردا گلی می‌شكفد كه تمام بادها را پرپر خواهد كرد

آنقدر بر ورود 90 مرثیه خواندیم گه وقتی 91 آمد، کمتر کسی حس و حال عید داشت. انگار نه انگار بهاری در راه است. انگار نه انگار قرار بود فصلی نو آغاز شود. سرمای آخر اسپند تمام وجودمان را گرفته بود. نه زمین بنای گرم شدن داشت و نه دل ما. انگار نمی‌خواستیم از خواب زمستانی‌مان بیدار شویم. و این سرآغاز چیزی بود که اسمش زندگی نبود ...
و چه خوب که آنچه نامش زندگی نیست، تمام شود ...

حال خونین دلان که گوید باز
و از فلک خون خم که جوید باز
شرمش از چشم می‌پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز
جز فلاطون خم نشین شراب
سر حکمت به ما که گوید باز
هر که چون لاله کاسه‌گردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
نگشاید دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبوید باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موی تا نموید باز
گرد بیت الحرام خم حافظ
گر نمیرد به سر بپوید باز


پ. ن : شاهکار و ابتکار جدید، بچه‌های گودر به سمت صدا رفته‌است. که تنها صداست که می‌ماند. یکی رادیو آسمان است و دیگری مفر.



چهارشنبه، دوم فروردین ماه نود و یک

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

چه بی نشاط بهاری!؟


سال تحویل باشه، نصفه شب هم باشه، آدم هم تو خونه خودش هم نباشه، اونم آخر 89 باشه!؟
خوب نبود! فعلا که فقط گذشته، اونم جالب نگذشته، شاید بعدا بفهمم که چرا و این‌ها. شاید که بعدا بفهمم که خوب گذشته و قابل تحمل شده درد باقی‌مونده‌اش مثلا! طولش که همون 365 روز حالا چند ساعت اینور اونور ولی عرض و عمقش، زیاد جالب نبود.
حالا اینقدر هم بگیم بد بود و اخ بود تا این 90 و دهه‏اش هم کوفتمون شه!

بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی بدرآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر رهروی که در گذر آید
صالح و طالح مطاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل برآید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بی خبر آید


جمعه، پنجم فروردین ماه نود

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

برف


بر بسیط برف پوش خلوت و هموار
تک و تنها با درفش خویش
خوش خوش پیش می‌رفتم
زیر پایم برف‌های پاک و دوشیزه
قژفژی خوش داشت
پام بذر نقش بکرش را
هر قدم در برفها می‌کاشت

شهر بکری برگرفتن از گل گنجینه‌های راز
هر قدم از خویش نقش تازه‌ای هشتن

                            
                                چه خدایانه غروری در دلم می‌کشت و می‌انباشت

مهدی اخوان ثالث (م. امید)
با تشکر از سید احسان شهیدی


یک‌شنبه، بیست و ششم دی ماه هشتاد و نه

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی
آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی‏ است
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود
حافظ

این برای یلدا بود. یلدای 89. تاریک و روشن‌ترین یلدایی که تو این چند سال داشتم. تازه بعد از این همه روز، امروز دلم یه کمی آروم شده.

چهارشنبه، هشتم دی ماه هشتاد و نه

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

هول


باز طوفان شب است
هول بر پنجره می‏‏ کوبد مشت
شعله می‏ لرزد در تنهایی:
باد فانوس مرا خواهد کشت؟

هوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سایه.) ـ تهران، آذر 1335


یک‌شنبه، بیست و هشتم آذر ماه هشتاد و نه

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

سالی دگر گذشت

هوسش از خواندن شروع شد. خواندن‌هایی تند و تند از هر جا تا رسیدم به نوشتن. نوشتن که چه عرض کنم، بازی کردن با یک مداد و کاغذ و کیبورد و شکلک‌ها. کم کم این بازی شد یه بخش جدی از زندگیم، یک بخش عجیب، بخشی ندیده و نشینده با کلی آدم جدید و دوست داشتنی. آدم‌هایی که وقتی می‌نویسم، انگار دارم باهاشون صحبت می‌کنم و گاهی هم که فرصتی پیش می‌آید می‌بینمشان، انگاری که دوستان قدیمی‌ای را می‌بینم.

از هفدهم مهر هشتاد و هفت وبلاگکی دارم که در آن از خودم گفته‌ام، از دل مشغولی‌هایم، روزمره‌گی‌هایم، از درد، عشق، دوستی، از بودن و سرودن، از آرزو‌هایم، رویا‌هایم، از دیدنی‌ها و شنیدنی‌هایم. همچنان هم بنا به گفتن دارم. می خواهم بگویم، بنویسم و باشمو سرتان به درد بیاورم :)

بیست مهر هم سالروز بزرگداشت حافظ هست. یعنی بود، اینم یه خلوت کوچیک با خواجه:

مـن نه آن رنـدم که تـرک شـاهـد و ساغـر کنـم
مـحتـسب دانـد کـه مـن ایـن کــار‌ها کمتـر کنـم
مـن کـه عیـب تـوبـه‌کـاران کـرده بـاشـم بـارهـا
تـوبـه از می وقت گل دیـوانـه بـاشم گر کنم
عشق در دانـه ست و مـن غوّاص و دریا میـکـده
سـر فـرو بــردم در آنـجـا تـا کـجــا سـر بـر کـنـم
لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بـسـی یـا رب کـه را داور کـنـــــم ؟
باز کش یک‌دم عنان ای تـرک شهرآشوب مـن
تـا ز اشک و چـهـره راهـت پـر زر و گـوهـر کـنـم
مـن کـه از یـاقـوت و لـعـل اشـک دارم گـنــجـ‌هـا
کـی نـظـر در فیـض خورشیـد بـلـنـد اختـر کـنـم
چون صبـا مجموعه‌ گل را به آب لطف شست
کج دلم خوان گـر نـظـر بر صفحه‌ی دفتـر کـنـم
عـهـد و پـیـمـان فـلـک را نیـست چنـدان اعتـبـار
عـهـد با پـیـمـانـه بـنـدم شرط با ساغـر کـنـم
من که دارم در گـدایی گنج سلطانی به دست
کـی طـمـع در گـردش گــردون دون‌پـرور کـنـــم
گـر چه گــرد آلـود فـقـرم ، شـرم باد از هـمـتـم
گـر بـه آب چشمه‌ی خورشیـــد دامـن تـر کـنـم
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست
تـنـگ چشمم گر نظر در چشمه‌ی کوثر کـنـم
دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حــافــظ را ولی
مـن نـه آنـم کـز وی ایـن افـسانـه ها باور کـنـم




پنج‌شنبه، بیست و دوم مهر ماه هشتاد و نه

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

لعنت به این رفتن‌ها!


"    سلام
    ایشالله فردا صبح عازم کانادا هستم، روز‌های خوب رو در خاطرت نگه دار و بدی‌ها رو فراموش کن.
    Life is too short. Just live it.
    خدا نگهدار.    "
تو بگیر این بالایی‌ها اس‌ام‌اس‌ی فینگیلیش که 2:30 بامداد 31 آگوست 2010 یا همون 9 شهریور 1389 رسید. حسام بود، سال بالایی که دوست بود. دوستی که TA دو تا از درسای درست و حسابی بود. راحت بگم خلاص کنم خودم و تو رو، یکی از معدود بچه‌های موفق و با سواد این چند ساله اخیر مهندسی شیمی فنی، چه تو کارشناسی و چه تو ارشد که به بازی و تفریح هم می‌رسید. پایه شیطنت و به قولی کثافت‌کاری هم بود گاهی. سرمایه‌ای برا خودش که ...
هـــِــی بابا!
اولین مسافرم نبود، آخرینش هم نخواهد بود! اولیش مرداد پارسال رفت. داغ بودم، نفهمیدم. و بعدش رفتند و رفتند، خیلی‌ها رفتند. رفتند تا نمانند، رفتند تا بمانند. حالا این‌که کجا بمانند و کجا نمانند را نمی‌دانم. و ما ماندیم چندتایی تنها. چندتایی که چندتاشون می‌خواهند بروند. الانم داره کم کم بوی گند رفتنشون بلند میشه، بوی امتحانای زبان، نمره‌های زبان، ETS سر زدن‌ها و این‌ها. بعدش هم نوبت فرستادن مدارک و انتظارشان است. آخرش هم خبر خوش می‌دهند از فلان جا یا بهمان جا، N قَدر هزینه تحصیل و زندگی گرفته‌ایم و الخ. شاد و خوشحالند و من خانه‌ام ویران می‌شود، خاطراتم قاطی پاتی می‌شوند، می‌مانم مات و مبهوت ولی تبریک می‌گویم. حالم می‌شود حال بعد ار عروسی حمید! به خیابان می‌زنم، زار می‌زنم. ولی کسی صدایم را نمی‌شنود.
باشد آقا! بروید! اگر هم رفته‌اید، بمانید! خوش باشید! شاد باشید! من چه کاره‌ام که بگویم برگردید یا نه! ولی با عزت زندگی کنید! تن به هر کاری ندهید! بدانید که از جایی رفته‌اید که شهر یاران بوده و می‌تواند باشد!
بروید و ما را اینجا تنها بگذارید با دروغگویانی که در کمال آرامش می‌گویند: «امروزه تعداد تحصیل‌کرده‌هایی که به کشور باز می‌گردند، بیش از آنانی است که از کشور می‌روند.» که تنهایی، عادت ماست، منش ماست. خوی ماست. مسلک ماست. شاید هم شده‌است. این را نمی‌دانم.

 

 
شعر مرتبطه از رهی معیری:
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس درگهی
چون غباز از شوق سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد ز تنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا هم‌زبانی داشتم


 
جمعه، نهم مهر ماه هشتاد و نه