‏نمایش پست‌ها با برچسب در دسته ها نگنجد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب در دسته ها نگنجد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت، به تاريکی شن‌ها بخشيد



روی ساحلی قدم می‌زنیم، ماسه‌ای؛ که جای پایمان می‌ماند و هر چه بر ساحل می‌گذاریم.
و جسارت است بر این ساحل در آب زدن و به بی‌کران رفتن و لمس نوازش پاک موج.
و کاش اگر قرار است که زیر پای‌مان بر این ساحل تیره خالی گردد؛ دریای پاک بیکران ما رادر ابدیت پاک خود فرو بلعد و نه خاک سرد تیره


  
جمعه، سیزدهم بهمن‌‌ماه نود و یک 
نیمه‌ی شب ِانزلی، پای برهنه در حاشیه آب خزر

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

من بهش می‌گفتم آجری، اون بهش می‌گفت خردلی


میدون گل‌ها یه مهدکودک داشت، که بزرگترین جای دنیای من بود. از در که تو می‌رفتی یه سالن بزرگ بود که کفش پارکت شده بود، پارکت چوبی قهوه‌ای. یه گوشه سالن چندتا اتاق بود که کلاس‌ها اونجا بودن. اتاق‌ایی که درهای شیشه‌ای قدی بزرگ داشتن به حیاط. حیاطی که دو تا درخت داشت که شاخه‌هاش از بالای دیوار رد شده بودن. وسط حیاط یه سکو بود، یه سکو سیمانی که روش استخر بادی ِ آبی مهد رُ می‌ذاشتن. صبح‌ها و ظهرهای آفتابی تابستون، می‌شد دفتر نقاشی ما‌ها. همه با هم با گچ‌های رنگی‌رنگی می‌افتادیم به جون سکو. آخر  همه سکو پر بود از نقاشی. باز فرداش روز از نو و سکو از نو.
تو بین اون همه نقاشی کردن‌ا و شعر خوندن‌ا، یه دختری بود با موهای قهوه‌ای. یه خورده قهوه‌ای‌‌تر از وختی که موهای خودم قهوه‌ای تیره میشه. دختره تمام زندگی‌ کودکی‌م بود. صب به صب که می‌رسیدیم مهد، می‌شستیم خوراکی‌ها و میوه‌هامون رو به هم نشون می‌دادیم و پسته و نخودچی-کشمش‌هامون رو با هم تقسیم می‌کردیم و می‌رفتیم سر کلاس. موقع نقاشی کشیدن رو تخته سیمانی، خونه کشیدن‌ا با من بود و آدم کشیدن‌ا با اون. همیشه دوس داشت تو آسمون‌ش پرنده بکشه، پرنده‌هاش هم رنگی‌رنگی، همه یه سری هفت بودن که تو آسمون پرواز می‌کردن. موقع نقاشی تو تو دفتر هم که می‌شد، پرنده‌هاش بودن، همیشه بودن. روی زمین هم پر از گل بود. همیشه وقتی می‌خواست گل‌هاش رُ رنگ کنه، به یکی از مداد‌ قرمزای من نیگاه می‌کرد، بهش می‌گفت مداد گلی. مداد گلی رُ بر می‌داشت و شروع می‌کرد به کشیدن گل‌ا. همیشه خونه‌هاش رُ قهوه‌ای پررنگ می‌کرد. ولی یه مداد داشت، یه جور فهوه‌ای کمرنگ، من بهش می‌گفتم آجری، اون بهش می‌گفت خردلی. موقع خونه کشیدن‌م که می‌شد، بهش می‌گفتم "آجری‌ت رُ می‌دی؟" اون‌م هی می‌گفت: "آجری نه، خردلی! دفه دیگه بگی آجری، یه آجر میارم، می‌زنم تو سر خودت و خودم." بعدش‌‌م با هم می‌خندیدیم و آجری‌ش رُ می‌داد و خونه من‌م با آجری اون تموم می‌شد. همی‌شه هم همین بود، گلی ِ من برا اون بود و آجری اون برا من.


پ. ن. از دخترک موهای قهوه‌ای تیره لختی یادم‌ه که هیچ‌چی بهشون بسته نمی‌شد، چشم‌‌ای روشن و خنده‌های ریزی که همیشه بود. ولی هر چی فک می‌کنم هیچ اسم‌ی ازش یادم نیس. فقط می‌دونم اگه اسمی‌ازش یادم بود، می‌رفتم و پیداش می‌کردم.



جمبه، هشتم دی‌‌ماه نود و یک

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

طهران با طعم قهوه فرانسه


باهاس برا چیزی که دنبالش می‌گردی و هیش‌کی هم نمی‌دونه چیه، بری توپ‌خونه، بعدش ناصرخسرو، از جلو دارالفنون‌ی که بار مملکتی رُ رو دوش می‌کشید و خرابی سهمش‌ه بری پایین تا شمس‌العماره و بازار. از خیام بیای بالا، از همه اون قطعه فروشی‌ها خسته که شدی، بکشی بری دست شرق خیابون، از کنار نرده‌های پارک‌شهر رد شی تا اون نرده‌ها و دیوارچین سنگی شاید کمی بازی‌ت بده. به امام خمینی که رسیدی، یهو غرق شی بری غرب، و 30 تیر رُ بری بالا. دقیقن از کنار موزه ملی با اون طاق آجری قرمز رنگ‌ش. به جمهوری که رسیدی، بویی تمام سرت رُ پر می‌کنه و می‌کشونت‌ت به شرق، می‌رسی به یه مغازه قدیمی که بوی قهوه‌ش همه تن پرتلاطم‌ت رُ آروم می‌کنه. "قهوه ریو" که وختی ازش قهوه می‌خری، قهوه‌فروش ارمنی خوش خلق‌ش، 5-4 گرمی قهوه بیشتر برات می‌ریزه تا وزن کیسه قهوه رو ترازو جبران شه.
یه وختایی تو همین شهر، با یه کیسه قهوه فرانسه می‌شه خوش بود و دنبال زندگی دوید.



چهارشنبه، بیست و ششم مهر نود و یک

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

O+


جمعه شبی، ف. تو فیسبوک‌ش زده بود "یکی برای پیوند مغز استخون، پلاکت نیاز داره. هر کی O+ه بره با باباش هماهنگ کنه برا آزمایش."
زنگ زدم به باباش. قرار شد شنبه صبح بیمارستان شریعتی باشم. جلو اورژانس.
همه جور آدم‌ی جلو اوراژنس هس. از هر شهری.
می‌گفت: "دخترم 11سال‌شه. کم‌خونی داره. قراره از مادربزرگش مغز استخون بگیره. گفتن باید 7 نفر برای پلاکت لازم احتمالی برای بعد عمل باشن تا عمل شه. تا حالا شیش نفر آزمایش دادن."
دفترچه رُ گرفت و دکتر نسخه رُ تو دفترچه‌م نوشت. باید می‌رفتم یه آزمایشگاه تو قلهک.
دفترچه رُ تحویل مسئول آزمایشگاه دادم، نوبت داد بهم. شد 5 تومن. می‌گفت: "این آزمایش تو آزمایشگاه‌های دیگه میشه حدود 200 تومن. اینجا سرپرست آزمایشگاه برای پیوندی‌ها فقط 5 تومن می‌گیره."
تو آزمایشگاه از هر قوم و شهری هستن، رو صندلی و رو زمین.
نمونه خون رُ می‌گیرن. باید برگردم بیمارستان و رسید آزمایشگاه رُ بدم به پدر دخترک.
بر می‌گردم بیمارستان. پدر دخترک از مسجد می‌آد بیرون. رسید آزمایشگا رُ می‌دم بهش. " اهل بندرعباس‌ه. شغلش کشاورزی‌ه. اومده طهرون برا پیدا کردن اهدا کننده پلاکت. شب‌ها تو محیط بیمارستان و مسجدش می‌خوابه، کارتن خوابی. قراره وقتی عمل دخترش شروع شد، یه خونه تو میدون راه‌آهن اجاره کنه."
با کارت بانک کشاورزی‌ش پول می‌گیره. "دکتر نتیجه آزمایش‌ها رُ دیده. از 6تا، 2تا رُ رد کرده. الان شدن 5تا." از صبح تا ظهر صداش سرد شده.
دست می‌کنه تو جیب‌ش، یه 5 تومنی و یه 2 تومنی درمی‌آره. "این 5 تومن برای آزمایشگاه و این 2 تومن هم برای رفت و آمدت. خیلی لطف کردی. زحمت کشیدی. برای کار من وقت گذاشتی."
-بذار اگه آزمایش به کارت اومد و نتیجه خوب بود می‌گیرم ازت. عجله‌ای نیس.
کنار هم داریم راه می‌ریم. سرش پایین‌ه، دست‌ش با دوتا اسکناس جلوم‌ه ...

دوست داشتم 5ام باشم.





چهارشنبه، پونزده‌م شهریور نود و یک

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

...


اولش قرار بود کلاس سلفژ برم پیش‌ش. از جلسه اول هم قرار شد که هر جلسه یه غزل از هر کسی رو از حفظ بخونم، با بیان درست درمون. بعد با گذشت جلسات، اونقدر این بخش شعرخونی‌ش زیاد شد و خوش گذشت که دیگه بی‌خیال بقیه کارها شدیم. فقط می‌شستیم یه ساعتی و شعر می‌خوندیم و گپ می‌زدیم و چایی می‌خوردیم. یه باری وسط همین گپ‌زدن‌ها تعریف می‌کرد:
"
10-12 ساله که بودم تو رادیو شیراز یه برنامه موسیقی بود برای بچه‌ها. یه باری تو همون رادیو گفتن که بچه‌ها هر کی می‌خواد بیاد با رادیو همکاری کنه، بیاد تست بده. منم شنبه روزی، رفتم رادیو و تست دادم. قبول‌م کردن و گفتن که از دو‌شنبه بیا برای ضبط. وقتی برگشتم خونه با ذوق تمام داستان ُ برای بابام تعریف کردم. بابام هم که آدم مذهبی‌ای بود، نموند از توپ و تشری که بار ما نکرد که چی شده که پسر خونه من رفته دنبال مطربی و ...!
گذشت. شنبه با تنهایی و گریه من شب شد. ولی اصلن نفهمیدم که کی صبح شد. کی دوشنبه شد. کی اون هفته تموم  شد. تنها چیزی که برام مونده از اون هفته این‌ه که من، هنوز که هنوزه، که این آموزشگاه رُ دارم و کلی هم کار آموزشی تو موسیقی کردم، منتظر اون دوشنبه‌م.
"



شنبه، هفتم اَمرداد نود و یک

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه


شاید یکی از بهترین و ساده‌ترین راه‌های اذیت کردن خود، ورق زدن عکس باشد. حالا چه بنشینی عکس چاپ شده زیر و رو کنی، چه آلبوم ورق بزنی، چه بنشینی و بیفتی به جون هارد کامپیوتر، چه بروی مثلن تو فیسبوک یا هر جای دیگر ...
مهم دوره کردن عکس است و بس است همین دوره کردن برای ...
برای ...
برای این که بیفتی تو خودت و زار بزنی ...
خب!
آدم، آدم است دیگر! گاهی لازم دارد کارهایی بکند، هر چند بعضی بگویند آن کار یک خریت است.


پ. ن. : موسیقی متن: درآمد نوا از حسین علیزاده



سه‌شنبه، نوزدهم اردیبهشت ماه نود و یک