‏نمایش پست‌ها با برچسب دیدنی ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیدنی ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

قطار ساعت 21 و 9 دقیقه



فقط مرد 30 و سه-چهار ساله‌ای که با موهای مرتب و شانه زده، صورتی نیمه آفتاب‌سوخته، با شلوار لی ِ آبی‌روشن و پیراهن مردانه سفید، یک کوله خاکی رنگ در بغل داشت و با دستان سیاه از روغن‌ش، که جرم روغن‌ش با بنزین نرفته بود، با اتصال فولادی 3/4 اینچی بازی می‌کرد و روی صندلی آبی‌رنگ واگن سوم نشسته بود؛ پسربچه 10 ساله‌ای را که مرد عنکبوتی می‌فروخت و مرد عنکبوتی‌هایش را به شیشه‌های قطار می‌انداخت تا کله‌معلق بزنند و پایین بیایند، در قطاری که ساعت 21 و 9 دقیقه ایستگاه میدان آزادی را به مقصد ایستگاه اکباتان ترک کرد، دید.



پ.ن.: گاهی فعل و فاعل و صفت و قید مکان و زمان، در زمین و هوا کله‌معلق می‌زنند.


دو‌شنبه، سی‌ام اردیبهشت‎ماه نود و دو

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

طهران با طعم قهوه فرانسه


باهاس برا چیزی که دنبالش می‌گردی و هیش‌کی هم نمی‌دونه چیه، بری توپ‌خونه، بعدش ناصرخسرو، از جلو دارالفنون‌ی که بار مملکتی رُ رو دوش می‌کشید و خرابی سهمش‌ه بری پایین تا شمس‌العماره و بازار. از خیام بیای بالا، از همه اون قطعه فروشی‌ها خسته که شدی، بکشی بری دست شرق خیابون، از کنار نرده‌های پارک‌شهر رد شی تا اون نرده‌ها و دیوارچین سنگی شاید کمی بازی‌ت بده. به امام خمینی که رسیدی، یهو غرق شی بری غرب، و 30 تیر رُ بری بالا. دقیقن از کنار موزه ملی با اون طاق آجری قرمز رنگ‌ش. به جمهوری که رسیدی، بویی تمام سرت رُ پر می‌کنه و می‌کشونت‌ت به شرق، می‌رسی به یه مغازه قدیمی که بوی قهوه‌ش همه تن پرتلاطم‌ت رُ آروم می‌کنه. "قهوه ریو" که وختی ازش قهوه می‌خری، قهوه‌فروش ارمنی خوش خلق‌ش، 5-4 گرمی قهوه بیشتر برات می‌ریزه تا وزن کیسه قهوه رو ترازو جبران شه.
یه وختایی تو همین شهر، با یه کیسه قهوه فرانسه می‌شه خوش بود و دنبال زندگی دوید.



چهارشنبه، بیست و ششم مهر نود و یک

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد / رمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد


رئیس کاروان حجاج تمتع بود. کاروانی که همه مسافرانش جانبازانی بودند که به نحوی در زندگی روزمره و عادی خود دچار مشکل بودند. قطع عضو، فلج نخاعی، نابینا، اعصاب و روان و ... . می‏گفت: "خادم کاروان هستم، نه رئیس." با اکراه قبول کرد که مدیر صدایش کنند.
بگذریم!
تعریف می‌‌کرد که یکی از جانبازان که نابینا بوده بهم گفت: "خیلی دوست دارم چهره‌ات رو ببینم." جواب دادم: "یک‌بار که به حرم پیامبر رفتی، ازشون بخواه که شفایت بدهند. برای این‌ها که این کار‌ها کاری نداره." گفت: "من حتی یک‌بار هم درباره سلامتیم چیزی نگفتم. چیزی رو که با خدا معامله کردم رو پس نمی‌گیرم که ... "



سه‌شنبه، یازدهم آبان ماه هشتاد و نه

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

دخترک


دختری دیدم 5-4 ساله، با صورتی گرد و موهایی بلند که از شانه‌هایش رد می‌شد. موهایی صاف که با فرهای کوچکی تمام می شدند. دامن آبی‌ای پوشیده بود که تا نزدیکی زانوش می‌رسید با یه بلوز سفید نخی خنک. پا برهنه روی تخته سنگی لب ساحل ایستاده بود و گاه گاهی هم موجی از سنگ بالا می‌رفت. پایش که خیس می شد، مدام می خندید و بالا و پایین می‌پرید. باد هم در این میان به شیطنتش دامن می زد و چنگی به موهایش می‌زد و موهایش را روی صورت و شانه‌اش می‌لغزاند. موهایی که در زیر نور رنگ قهوه‌ای‌شان نمایان می‌شد. قهوه‌ای که گاهی هم به سیاهی می‌زد.
زنی به او نزدیک شد. مادرش بود. عروسکی به او داد. دخترک عروسک را بغل کرد، بوسید و از سر شیطنت در آب انداخت و باز هم غش‌غش خنده‌اش ساحل را پر کرد. مادر به آرامی به آب زد و رفت و عروسک را آورد و به دخترک داد. دخترک باز عروسک را گرفت، بغل کرد، بوسید و باز هم در آب انداخت و باز هم مادر ...
هر بار که دخترک عروسک را بغل می کرد، از آب عروسک خیس می‌شد. کم کم تمام بلوزش خیس شد. آنقدر که عروسک را در آب می‌انداخت، عروسک خیس می شد. مادر عروسک را می آورد. دخترک عروسک را بغل می‌کرد. غش غش می‌خندید. عروسک را در آب می انداخت و باز هم می خندید ...
مادر دخترک هم بس که به به آب زده بود و عروسک را آورده، بس که دخترک را بغل کرده بود. بس که دخترک را بوسیده بود. بس که با دخترک آب بازی کرده بود، خیس خیس بود.

 

و من همچنان محو تماشای دخترک ِ خندان، مادر ِ جوان، بازی‌ها، خنده‌ها و رقص موهای این دو نفر ...




چهار شنبه، نوزدهم خرداد ماه هشتاد و نه

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

بید مجنون

و من عاشق این عاشقی و آشفتگی بید مجنون م.



عکس از خودم با دوربین ِ گوشی ِ K750i، بهار 86 یا 1+86، مکان تهران شهرک اکباتان فاز یک. گمونم رو به روی بانک سپه :پی



جمعه، بیست و هفتم فروردین ماه هشتاد و نه