۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

آذر ...


هر چه به این آذرهای این سال‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم که این آذرها، ماه آخر پاییز نیستن. ینی فقط پاییز را با خود نمی‌برند. اصولن انگار آذرها آدم‌کِشان من‌ند. آدم‌های‌م را، عزیزان‌م را می‌کِشند و می‌کِشند. گاهی می‌برند، گاهی هم تمام من را می‌گیرند و آدم‌های‌م را نمی‌توانند ببرند. ولی این گاهی که آدم‌های‌م می‌مانند، من تمام شده‌ام و آدم‌های‌م مانده‌اند. تمام ینی دیگر رمقی در بدن ندارم. تمام ِ تمام.
الان هم انگار دارم تمام می‌شوم و می‌روند ...
کاش این آذر، هر چه زودتر بارش را بردارد و برود از این من ِ تمام‌شدنی.



جمبه، بیست و چهارم آذر‌ماه نود و یک

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

اکباتان! یه نفر ...‏


اولین باری که سوار تاکسی شدم تنهایی از آزادی اومدم اکباتان، یه پیکان استیشن بود که پنج نفری سوارش شدیم، یه جواریی برام حس بزرگ شدن داشت. حس رو پا وایسادن مثلن. کرایه‌ای که دادم یه پنجاه تومنی بود. اون زمونا، سکه پنجاه‌تومنی زرد سفید بود. از اون به بعد دیگه این مسیر رُ تنهایی میومدم. کرایه 75، 80، 90، 100، 125، 150، 175، 200، 225، 250، 275، 300، 350، 400، 450 و 500 تومنُ یادم‌ه. کلی بار، عصرها که از مدرسه میومدم، از خستگی خوابم می‌برد، کیف پول و کلاه‌م رُ تو ماشین خطی‌ها جا می‌‌ذاشتم. حتی یه بار که کلاه‌م رُ تو تاکسی جاگذاشته بودم، چند روز بعدش یکی از خطی‌ها که ماشین‌ش پر بود، ترمز زد و کلاه‌م رُ داد. این آخری‌ها رفیق شده بودیم با بعضیاشون، خیلی‌هاشون خونه‌مون رو می‌دونستن کجاس، دیگه لازم نبود بگم کدوم فاز و کدوم بلوک‌م. قصه ماشین عوض کردناشون، بزرگ‌شدن عکس بچه‌هاشون تو ماشین، وام ماشین و خیلی چیز‌های دیگه رُ می‌دونستم. یادم‌ه یکی‌شون بود بهش می‌گفتن آقا معلم. آقا معلم هیکل درشت و سر و صورت مرتبی داشت، موهای جوگندمی با فَرقی که چپ سرش بود، فقط ظهر به بعد میومد با سمندش توی خط، تا 1-12 شب هم می‌موند. هر وخ که ماشین‌ش پر می‌شد یا مسافر می‌زد توی راه، بلند می‌گفت: "سلام علیکم! خسته نباشید! عصر (شب)‌تون بخیر." آقا معلم 30 سالی معلم ریاضی و ناظم مدرسه بوده و الان‌م رو تاکسی کار می‌کرد و دیگه حال و حوصله بیدار شدن کله سحر رُ نداشت. یه پسر 30 ساله لاغر هم بود، یه پیکان سفید یخچالی داشت که همه عشق‌ش بود، سفید و مرتب. اغلب موهاش رُ می‌بست از پشت، سفید و سیاه قاطی. خیلی وخت‌ها تو ماشین‌ن ایرج می‌ذاشت و شهناز و شریف. لهجه اصفانی غلیظی هم داشت. ...
اما الان چند وختی‌ه که این مترو اکباتان راه افتاده، 5 دیقه‌ای میدون آزادی‌ای، 10 دیقه بعدش انقلاب‌ی و همین‌جوری بیگی بورو تا ته‌ش. بعد همه این تاکسی‌هایی که ملت برا سوارشدن‌شون خیلی وختا تو روز صف می‌کشیدن، الان صف کشیدن که یه دور پر کنن، تو خود شهرک یه دوری بزنن و نفری 600 بگیرن و بعضن خالی برگردن مترو.
هر بار که می‌بینمشون، دلم تنگ می‌شه برا همون معطل شدنا تو آزادی، تو صف تاکسی. برا همه صداهایی که میومد و همه آدم‌های تاکسی‌ای. اصن برای کرایه دادن و بقیه گرفتن.
این وسط فقط خوش به حال مامور مترو شده که بلیط چک می‌کنه، که رقص و ریتم ِ راه رفتن ِ همه این اکباتانی‌ها رو داره یاد می‌گیره.



شنبه، بیست و هفتم آبان‌ماه نود و یک

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

کار ملک است آن‌که تدبیر و تامل بایدش


پارسال، اولین بارون پاییر که میومد، سر ظهر پنج‌شنبه روزی، تازه داشتم با این اچ‌تی‌سی که تازه دستم اومده‌بود بازی می‌کردم. هر چی هی باهاش ور می‌رفتم و کانتکت‌اش رُ بالا پایین می‌کردم، هی میومد رو اسم تو وامیستاد. شاید یکی-دو باری هم شماره‌ت رُ گرفت؛ نمی‌دونم. فقط یادم‌ه هی می‌گفتم الان که سر ظهری نریمان خوابه، داره استراحت می‌کنه، چه کاری‌ه شماره‌ش رُ بگیرم. ولی یه چیزی ته دلم می‌خواست باهات حرف بزنه. گذشت چند ساعتی. شب ساعت 12 اینا که داوود زنگ زد، گف با مامان کار داره، دلم ریخت. تلفن که تموم شد فقط با نگاه‌های بهت زده همه حرفا‌مون رُ زدیم. فرداش، کنارت یاد اون روزی بودم که اومده بودی تو آی‌سی‌یو، بابا رُ ببینی.
امسال با اولین بارون پاییزی، تو یه سال بود که نبودی ولی هنوزم که هنوزه صدات میاد، نگاه‌ت از تو عکس‌ت تیکه‌پاره‌م می‌کنه.

پ. ن. : دیشب تا حدود 3، خرغلط می‌زدم و خوابم نمی‌برد. استرس خرکی، از نمی‌دونم چی‌چی! ساعت 6 هم بیدار شدم. امروز از 7:30 تا 10:30، دوتا کلاس دارم که استاد یکی‌ش کاملن من رُ می‌شناسه و دوتا غیبت دارم، استاد اون یکی هم نصفه می‌شناسه و یَ‌تا غیبت دارم. یه تحویل ِ مشق دارم، یه کوئیز م دارم. موندم خونه، قهوه‌درمانی و وبلاگ‌تراپی کنم، یه خورده هم ساز بزنم. آروم شم.
با مصلحت‌بینی چه کار؟



دوشنبه، هشتم مهرماه نود و یک

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

طهران با طعم قهوه فرانسه


باهاس برا چیزی که دنبالش می‌گردی و هیش‌کی هم نمی‌دونه چیه، بری توپ‌خونه، بعدش ناصرخسرو، از جلو دارالفنون‌ی که بار مملکتی رُ رو دوش می‌کشید و خرابی سهمش‌ه بری پایین تا شمس‌العماره و بازار. از خیام بیای بالا، از همه اون قطعه فروشی‌ها خسته که شدی، بکشی بری دست شرق خیابون، از کنار نرده‌های پارک‌شهر رد شی تا اون نرده‌ها و دیوارچین سنگی شاید کمی بازی‌ت بده. به امام خمینی که رسیدی، یهو غرق شی بری غرب، و 30 تیر رُ بری بالا. دقیقن از کنار موزه ملی با اون طاق آجری قرمز رنگ‌ش. به جمهوری که رسیدی، بویی تمام سرت رُ پر می‌کنه و می‌کشونت‌ت به شرق، می‌رسی به یه مغازه قدیمی که بوی قهوه‌ش همه تن پرتلاطم‌ت رُ آروم می‌کنه. "قهوه ریو" که وختی ازش قهوه می‌خری، قهوه‌فروش ارمنی خوش خلق‌ش، 5-4 گرمی قهوه بیشتر برات می‌ریزه تا وزن کیسه قهوه رو ترازو جبران شه.
یه وختایی تو همین شهر، با یه کیسه قهوه فرانسه می‌شه خوش بود و دنبال زندگی دوید.



چهارشنبه، بیست و ششم مهر نود و یک

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

فنی در خودش می‌پیچد



امیرآباد، از در فنی که می‌رفتی تو، دست چپ‌ت یه ساختمون بود که بالاش نوشته بود، "ساختمان مرکزی". وسط راهرو همکف‌ش، یه بوفه بزرگ بود که همه با هم بود. جای شیرینی بود دور همی. دو طبقه بالاترش، یه خورده قبل ِ وسط‌ راهروش، یه در شیشه‌ای بزرگ بود که همون در کتابخونه بود. از در که میرفتی تو، بغل از هر دو سمت، دیوار کشیده شده بود. کنار دیوار و عمود به دیوار، قفسه‌های کتاب‌ها. رو به روی دیوارها هم با یه فاصله 10 متری، دیوارهای پنجره‌دار، رو به امیرآباد بود. رو به روی در شیشه‌ای یه میز دراز بود برا مسئول کتابخونه که همیشه یه خانوم‌ه بود و گاهی وختا هم یه کمکی براش میومد، ولی غالبن خودش بود که صب به صب ساعت 8 روشن می‌کرد و توی روز هم، هی به کتاب‌ها و پایان‌نامه‌ها می‌رسید، هر از چندگاهی هم یه نیم‌نیگاهی می‌نداخت که سر و صدا کم شه. از در که میومدی تو، میزهای سمت چپ، به سختی اینترنت داشتن، اونم از وایرلس سایت معدن می‌گرفتن، اونم میز اول بهترین آنتن ُ داشت. بعد هر چی می‌رفتی عقب، هی اینترنت ضعیف می‌شد تا آخرش یهو قطع می‌شد. بیشتر روزها، رو اون میز اول، دختری می‌شست که همچینی کمی جدی تو لپ‌تاپ‌ش غرق می‌شد و به کاراش می‎رسید. بعد یه وختایی تو همون جدیت، یهویی همه فیگورش عوض می‌شد، انگاری بره تو یه عالم دیگه، یهو شروع می‌کرد تند تند تایپ کردن. اونوخت بود که دوس‌تر داشتی که کتابخونه تعطیل شه، تندی برسی خونه، بری بشینی وبلاگ رعنا رُ بخونی. یه وختایی هم این خواستن اونقدر زیاد می‎شد که دوس داشتی بری بهش بگی، پاشو از پای لپ‌تاپ، من پست‌ت رُ بخونم.
رعنا که رفت پاریس، دیگه هیچکی نبود اون گوشه بشین‌ه و وبلاگ بنویسه، ینی خیلی‌ها اون گوشه می‌شستن پای لپ‌تاپ‌شون، ولی هیچ‌کدوم، یهویی همه فیگورشون عوض نمی‌شد، انگاری برن تو یه عالم دیگه، یهو هم شروع نمی‌کردن تند تند تایپ کردن. گمونم دیگه هیچ پستی از اونجا آپ نشد، بقیه پست‌های رعنا هم از پاریس و خونه جدیدش میومد بالا. چند وخت پیش که با رعنا صحبت می‌کردم، گفتم، دوس دارم برم اونجا، رو همون صندلی‎‌ای که می‌شستی، بشینم، یه بار وبلاگ‌م رُ آپ کنم. اصن وبلاگ نوشتن تو اون گوشه، یه ارزش بود برام، ارزشی که هنوز هس.
امروز که رفتم ساختمون مرکزی، دیدم بوفه رُ کوبوندن که سایت صنایع شه. کتابخونه رُ هم دارن ساختمون اداری می‌کنن، بعد دیدم مسجد رُ هم کردن بوفه و بچه‌ها رُ از همه جدا کردن، اون پشت سلف هم یه جایی بوده که انبار نمی‌دونم چی‌چی بوده، که شده نمازخونه.


همه‌چی جا به جا شده بود، فقط یه سری خاطره داشتن با من تو راهروها قدم می‌زدن، چایی به‌دست و های‌بای به‌دست.

پ. ن. : برای همه وبلاگ دارها، مخصوصن اون‌هایی که از تو کتابخونه‌ها وبلاگ آپ می‌کنن.


دوشنبه، بیست و هشتم شهریور نود و یک