۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

بساطي داريم ها...


تو خونه كما بيش كارگران مشغول كارند و PC در گوشه و در جعبه اي مشغول خاك خوردن و انبار شدن. پس تنها راه دسترسي به اينترنت ميمونه سايت دانشگاه كه اونم دو تا ايراد بزرگ داره.

اول اينكه تا همين يكي دو روز پيش در حال تعميرات نرم افزاري بود.

و صفرم اينكه وقتي وبلاگ مي خوني ملت كلا چراغ كنكاويشون روشن ميشه كه طرف كجا رفته و چه داره مي خونه و چه مي كنه ؟!

واسه همين هم كلا اعصاب و روان نمي مونه كه آدم بخواد تو وبلاگ ها دور بزنه و كامنت بذاره. وقتي هم كه گوگل ريدر رو باز مي كني به شونصد نفر بايد توضيح بدي كه اين چيه و چي كار مي كنه و قص علي هذا ...

به همين دلايل واهي كلا عقبم از پست ها شِير شده ها و اخبار و ... .


 

هرچه هم بيشتر مي خونم كمتر مي فهمم از عقب افتاده هام.


 


 

اَه كه چرا اين سايت ما همه "ي" هايش عربي است و اون دو نقطه پايين را دارد؟!


 


 

دوشنبه، هفدهم اسفند ماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر ...

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کندم قصد دل ریش به آزار دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر


 

خیلی وقت میشه اینجا چیزی ننوشتم، راستش رو بخوای خیلی وقته که کلا ننوشتم و تنها فعالیتم شده بود شِیر کردن تو google reader و کامنت گذاری و تیکه اندازی تو همونجا. حالا اینکه چرا اینجوری شده بود و قضیه چی بود، خودمم نمی دونم. فقط می دونم که حسش نبود. واسه همین هم اینجا داشت خاک می خورد.

آهان!

راستی، مدیونی اگر فکر کنی که چون داشتم برا کنکور می خوندم اینجا نمی یومدم! که اگر زبانم لال چنین فکر و گمانی به خاطرت خطور کرد، بدان و آگاه باش که که یا طوطئه ای در کار است و یا فتنه ای که تو را از مسیر حق منحرف کرده است. پس هوشیار باش و جوانی و خامی مکن و هر فکری را که در مورد من از خاطرت می گذرد با خودم در میان بگذار تا مبادا گمراه شوی.

خوب بگذریم!

کنکور دادیم و رفتیم. فقط خوشحالم که تموم شد و یکی از کارهایی که دستم بود به سرانجام رسید. حالا اینکه خوب یا بد بماند. چونکه تا نتیجه نیاد نتیجه نمی تونم حرفی بزنم. فقط می دونم که جایی که وقت داشتم به کنکور رسیدم و علاقه ای ندارم بیشتر از این بهش فکر کنم. فقط به قولی خوشحالم که تو این چند ماهی که گذشت، همه زندگیم و وقتم رو برای کنکور نذاشتم و یه مقداری هم به بقیه کارهام رسیدم و تا حدی هم ... :دی

از طرف دیگه این ایام کنکور روزهای خوبی هم بودند. به خاطر اتفاقایی که چه خوب و چه بد در این روزها افتادند، به خاطر آدمهای جدیدی که دیدم و باهاشون آشنا شدم.

خوب بگذریم!

...


 

از معایب سکوت کردن و حرف نزدن، حالا به هر دلیلی که باشد، این است که ممکن است آدم حرفهایش یادش برود. یادش برود برای چه اصلا خواسته که بنویسد. اصلا چه می خواسته که بنویسد. مخصوصا وقتی که توی خونه همه چی به هم می خوره و میره تو مود تعمیرات و آدم جا و مکان درست حسابی نداره و هر پاراگراف رو سر یکی از کلاسای اختصاصی می نویسه :پی

کلا ما که گذشتمون زیاد ِه و هی تند و تند میگذریم!


 

شوما هم بگذرید :دی

اینا رو هم اضافه کنم که ممنون از تمام تبریکاتی که بعد از پست قبلی رسید. چه از کامنت، چه یاهو پیامبر و چه از طریق sms و یا تماس تلفنی و غیره ...


 

سعی خواهم کرد که زین پس کم کاری ها را جبران کنم و بیشتر خدمتتان برسم :دی


 


 

شنبه، هشتم اسفند ماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

نفس ...


خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته

در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته

ای خدای بی نصيبان طاقتم ده، طاقتم ده

قبله گاه ما غريبان طاقتم ده، طاقتم ده





من گاهی دلم تنگ می شود ...

    برای خودم ...

    برای گذشته ...

    برای آنها که بودند و آغوششان آرامش بود و ...

    برای تمام آنچه دیده ام و ضبط کرده ام ...













سه شنبه ، ششم بهمن ماه هشتاد و هشت

    به یاد ششم بهمن ماه شصت و پنج

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون



    یه سری بزنید به اینجا.

    برای این رفیق در بند ما هم دعا کنید که از غروب 16 آذر تا حالا دلمون رو پر غصه کرده و چشممون رو پر خون.





جمعه ، دیم بهمن ماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

کنکور ارشد سبز 88، رسانه شمایید :دی

    دیروز اس ام اس زده که "کارت کنکور ارشد از امشب روی سایت هست و میتونین برش دارین. به امید پیروزی."

    زنگ زدم بهش و گفتم: "حالا چرا اینقد زود؟ مگه کنکور آخر بهمن نیس؟ هنوز یه ماه مونده که آخه!"

    گفت: "نمیدونم، فقط یه جا خوندم که گذاشتن و اون اس ام اس رو یه چند نفر زدم."

    امروز اس ام اس زده که "بچه ها موضوع کارت کنکور از 26 بهمن ِه. :دی"

    اس ام اس زدم: "حولیا :دی. حالا تو اطلاعات فردیت رو بده، من کارتت رو می گیرم. تو که اون موقع 4 روز ِه اِوینی :پی

    اون: اتفاقا تو سایت زده که کارتا اوین توزیع میشن با این اوضاع! :دی

    من: آقایون بند 209. خاونما بند 210. مساوی پرانتز بسته و باز هم پرانتز بسته [همن شکلکی که رو زمین غلط می خوره و از خنده غش میکنه.]

    اون: تازه قرار ِه کنکور ِ سبز بدیم. نریم سر جلسه. انقدر دم در وایسیم تا زیر پامون علف سبز شه :دی. رسانه شمایید :دی :دی


 


 

چهار شنبه، سی ام دی ماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

خوشم با اینچنین فرزانگی ها ...


    خوشحالم که میدونم هر مکان و زمانی، برخورد و رفتاری شایسته خودش رو می طلبه و هر برخوردی تو هر زمان و مکانی مناسب نیست.

    خوشحالم که برخوردها، روابط و اصول حاکم به رفتارهایم تایع جو و محیط نیستند و می تونم حد و مرزهایی که برای خودم ساخته ام رو تو شرایط مختلف رعایت کنم و بر اثر جوزدگی دست به کارهایی که تا حالا نزده ام، نمی زنم.

     خوشحالم از آشنایی با افرادی که با وجود اختلافات زیاد فکری و ذهنی بین من و اونها، محدودیت هایی که من برا خودم وضع کردم رو متوجه میشن و به اونها احترام میذارن. جدا که چنین افرادی شایسته احترام اند.

    و چه تلخ است دیدن و شنیدن نگاه ها و حرف هایی از نزدیک که پر از طعنه و کنایه اند ...



راز نهان دار و خمش ...







پنج شنبه، بیست و چهارم دی ماه هشتاد و هشت

    از سه شنبه، بیست و دیم دی ماه هشتاد و چهار + چهار

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

این روزها

آن روزها 

آن روزهای خوب 

آن روزهای سالم سرشار 

«فروغ فرخزاد»

 
 

این روزها   

این روزهای بد

این روزهای مثل جزر‌‌ و‌‌ مد

مانند میت‌های بی‌صاحب

من مطمئن هستم که می‌گندد

این روزها ما خار و خاشاکیم

این روزها آنها همه پاکند

این روزها حتی حسن می‌گفت:

بیرون نرو! خیلی خطرناکند!

این روزها انگار

 حال و هوای دیگری دارم

گاهی به قول بچه‌های شوش:

بدجور می‌خارم!

این روزها وبلاگ و سایت و غیره و ذلک  

مصداق بازی با دُم شیر است

این روزها فیلتر

یک جور واگیر است

این روزها...

اصلاً به من چه؟!

من جوانم، آرزو دارم...


 

طرح از
مهدی کریم‌زاده


 


 


 

سه شنبه، پونزدهم دی ماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

شب عاشورا با تشکر ویژه از دوستان و دشمنان

رفتیم که بریم جمارون برا سخنرانی و عزاداری، گاز فلفل خوردیم و با چوب و چماق و شوکر افتادن دنبالمون و با سیل سهمناک و عصبانی جمعیت متواری شدیم. 
رفتیم که بریم دارالزهرا برا سخنرانی و عزاداری، دیدیم ماشین یگان ویژه داره از تو حسینیه میاد بیرون و همه چیز تعطیله. با عین شین قاف و خانواده اش راهی شدیم.

رفتیم مسجد امیر تو امیرآباد. منبر بود و کمی مداحی. تو کوچه و خیابون دچار سینوس درد شدیم.

رفتیم خونه محسن تو ستارخان، هم عزاداری بود، هم خلوت. هم چسبید. هم شام بود، هم شله زرد. کوک شدیم.

تازه قرار بود جای سیاسی نریم ولی تو شب عاشورا چهار مجلس ِ تمام سر گرفتیم ...







یه شنبه، ششم دی ماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

دارم امّید برین اشک چو باران که دگر // برق دولت که برفت از نظرم باز آید


شب یلداست. شبی که فقط بواسطه یکی دو دقیقه طولانی تر بودن از بقیه شب ها، بین ایرانی ها ارزشی پیدا کرده و میعادگاهی شده برای خاطره سازی ها و خاطره بازی ها. یلدایی که هرسال تکرار می شود و هر سال در عین تکرار شدن جدید است و حس و حال خودش را دارد. تکرار می شود ولی تکراری نمی شود و همواره دوست داشتنی است.

یلدای امسال هم با تمام شباهت هایی که با یلداهای قبلی و بعدی دارد، برای خود خاص و یکتاست. در غم ها، شادی ها، دل مشغولی ها و ...

بگذریم.

حافظ شب یلدای امسال ما رو هم یکی از دوستان زحمتش رو کشید.



اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید

عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید

دارم امّید برین اشک چو باران که دگر

برق دولت که برفت از نظرم باز آید

آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود

از خدا می طلبم تا بسرم باز آید

خواهم اندر عقبش رفت بیاران عزیز

شخصم ار باز نیاید خبرم باز آید

گر نثار قدم یار گرامی نکنم

گوهر جان به چه کار دگرم باز آید

کوس نو دولتی از بام سعادت بزنم

گر ببینم که مه نو سفرم باز آید

مانعش غلغل چنگست و شکر خواب صبوح

ور نه گر بشنود آه سحرم باز آید

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ

همتی تا بسلامت ز درم باز آید



حافظ گفتنی ها رو گفته دیگه. قرار نیست من اینجا شرح غزل بدم که آخه ...







سه شنبه، یکم دی ماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه





راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود


آنچه جگر سوز بود باز جگر سازه شود








يه شنبه، بیست و نهم آذرماه هشتاد و هشت